تبليغاتX
وبلاگ جیگر های ایرونی
.
 تاسوعا و عاشوراي حسيني10/27/1386

فرا رسيدن تاسوعا و عاشوراي حسيني تسليت باد

 

اي كه پيـچد در دل اين كـوچه صـدايت
يك جهان پنجره بيدار شد از بند رهايت


تا قيامت همه جا محشر كبراي تو برپاست
اي شب تار عدم شام غريبان عزايت

همرهانت صفي از آينه بودند و خوش آنروز
كه درخشيد خدا در همه آينه‌هايت

عطش و آتش و شمشير و شهادت
خبري مختصر از حادثه كرب و بلايت

كاش بوديم و سر و ديده و دستي چو ابوالفضل
مي‌فشانديم به راه تو و ايمان و خدايت

از فراسوي ازل تا ابد اي حلق بريده
مي‌رود آينه در آينه پژواك صدايت

 

نوشته شده توسط !!!! | لینک ثابت || نظرات(2) - ارسال نظر - دنبالک ها(0)  
 حسین10/27/1386

ماه خون ماه اشك ماه ماتم شد ، بر دل فاطمه داغ عالم شد . فرا رسیدن ماه محرم را به عزادارن راستینش تسلیت عرض میكنم

السلام علیك یا اباعبدالله : دیباچه عشق و عاشقی باز شود ، دلها همه آماده پرواز شود ، با بوی محرم الحرام تو حسین ، ایام عزا و غصه آغاز شود . آغاز محرم حسینی را تسلیت عرض مینمایم

 

داني از چه رو گاه گاه آيد زلزله ، چون زمين هم ميكند با نام زينب هلهله . داني از چه رو گاه گاه توفان ميشود ، صحنه جنگيدن عباس اكران ميشود

گويند كه در روز قيامت علمدار شفاعت زهراست ، علم فاطمه دست قلم عباس است . تسلیت باد فرا رسیدن محرم الحرام

به سر غیر از تو سودایی ندارم یا حسین جان ، به دل جز تو تمنایی ندارم یا حسین جان ، خدا داند كه در بازار عشقت ، به جز جان هیچ كالایی ندارم یا حسین جان

نوشته شده توسط !!!! | لینک ثابت || نظرات(0) - ارسال نظر - دنبالک ها(0)  
 10/25/1386
 

حسین ای دین و دنیای دیوونه

حسین می . نوشم کنج این می خونه

بزن زنجیرم حسین درگیرم

بدون تو من حسین میمیرم

اباعبدللـــــــــــــــــــه اباعبدللــــــــــه

حسین جان عاشق در کف دستت

حسین انبیا اولیا سرمستت

حسین کعبه ام فقط خال توست

تمام هستی تمام هستی حسین مال توست

اباعبدللـــــــــــــــــه اباعبدللــــــــــــــــــــه

حسین ای دینم ای جان شیرینم

حسین ای عشق و ای یار دیرینم

حسین یا رحمان حسین یا سبحان

تمنا دارم

حسین جان بستان

اباعبدللـــــــــــــــــــه اباعبدللــــــــــه

حسین بیمار خال نوت هستم

نمک خوار خانه زینبت هستم

تو خورشید و عابست ماه من

غلام تو باشد پادشاه من

حسین عین لله حسین وجه لله

حسین قلب لله حسین ثارلله

حسین عشق لله حسین عین لله حسین وجه لله

نوشته شده توسط !!!! | لینک ثابت || نظرات(0) - ارسال نظر - دنبالک ها(0)  
 jok & sms10/16/1386

من عطر ياس خوشبو ندارم/درباغ رويا شب بو ندارم/قايق زياد است امابراي /به تو رسيدن پارو ندارم/به تو رسيدن شايد طلسم است /من هم چراغ جادو ندارم*

 

فرارسیدن سال 2008 میلادی و تولد حضرت عیسی مسیح و آغاز تعطیلات کریسمس به شما و خانوادتون هیچ ربطی نداره صبر کنید تا عید نوروز

 

انگار ثانیه ها ازسنگ میشود وقتی دلی برای دلی تنگ میشود.

 

 می گن صدقه بلا رو دور می کنه ...... می دونی من چرا صدقه نمی دم ..... چون نمی خوام ازمن دور بشی بلا

 

تو توی دماغ من چی مکنی؟ تعجب نکن اخه تو نفسمی

 

افلاطون میگه : اگه با دلت کسی یا چیزی رو دوست داشتی زیاد جدی نگیرش. چون کار دل دوست داشتنه... درست مثل کار چشم که دیدنه ... ولی اگه کسی رو با عقلت دوست داشتی بدون داری چیزی رو تجربه می کنی که اسمش عشق واقعیه !!!

 

نگاهت با نگاهم کرد برخورد ................ خدا مرگت بده حالم به هم خورد

 

عروسك قشنگ من قرمز پوشيده تو رختخواب مخمل آبيش خوابيده عروسك من چشماتو وا كن اس ام استو بيا نگاه كن اسكول شدي عروسكم برو لالا كن

 

 یکی میره سربازی وقتی بر میگرده میبینه داداشش و باباش با کلی ریش و سبیل وایسادن دم در میزنه زیر گریه میگه تو رو خدا بگین چی شده باباش میگه احمق رفتی سربازی ریش تراشو دیگه چرا بردی

 

اگه امشب یه مرد چاق و گنده اومد تو اتاقت و تو رو از رو تختت انداخت تو یه کیسه نترس اخه یکی برای کریسمس تو رو از بابانوئل خواسته

نوشته شده توسط !!!! | لینک ثابت || نظرات(1) - ارسال نظر - دنبالک ها(0)  
 Bastani10/13/1386

Bastani

نوشته شده توسط !!!! | لینک ثابت || نظرات(1) - ارسال نظر - دنبالک ها(0)  
 Beautiful picture10/13/1386
Nancy
نوشته شده توسط !!!! | لینک ثابت || نظرات(0) - ارسال نظر - دنبالک ها(0)  
 10/13/1386

نوشته شده توسط !!!! | لینک ثابت || نظرات(0) - ارسال نظر - دنبالک ها(0)  
 10/13/1386

یک بار در یکی از دبیرستان های تهران هنگام برگذاری امتحانات سال آخر، به عنوان موضوع انشا این مطلب داده شد که ''شجاعت یعنی چه؟'' محصلی در قبال این موضوع فقط نوشته بود : ''شجاعت یعنی این'' و برگه ی خود را سفید به ممتحن تحویل داده بود و رفته یود ! اما برگه ی آن جوان دست به دست دبیران گشته بود و همه به اتفاق و بدون استثنا به ورقه سفید او نمره 20 دادند

 

چارلي چاپلين ميگه : شايد زندگي آن جشني نباشد که آرزويش را داشتي اما حال که به آن دعوت شدي تا ميتواني زيبا برقص

 

کسايي که به فکرمون هستن رو به گريه مي اندازيم. ما گريه مي کنيم براي کسايي که به فکرمون نيستن. و ما به فکر کسايي هستيم که هيچوقت برامون گريه نمي کنن. اين حقيقت زندگيه. عجيبه ولي حقيقت داره. اگه اين رو بفهمي، هيچوقت براي تغيير دير نيست

 

حكايتي‌ست غريب دوست داشتنت و عجيب‌تر از ان دلتنگ شدن برايت.

 

مهربان من مهرباني بر من تمام كردي

 

غربت را نباید در الفبای شهر غربت جستجو کرد!!!! . . . همین که عزیزت نگاهش رو به دیگری فروخت تو غریبی...

 

در چشمان کسی که پرواز را نمی فهمد هر چه بیشتر اوج بگیری>کوچک تر خواهی شد

 

آدمها با هم برابرند ، اما پولدارها محترم ترند . همه آدمها برابرند ، اما بچه ها واجبترند . همه آدمها برابرند ، اما خانمها مقدمترند. همه آدمها برابرند ، اما سياهها بدبخت ترند و سفيدها برترند. در کل همه آدمها برابرند ، اما بعضيها برابرترند

نوشته شده توسط !!!! | لینک ثابت || نظرات(1) - ارسال نظر - دنبالک ها(0)  
 10/13/1386

یك پسر كوچك از مادرش پرسید: چرا گریه می كنی مادرش به او گفت : زیرا من یك زن

هستم .پسر بچه گفت: من نمی فهمم مادرش او را در آغوش گرفت و گفت : تو هیچگاه نخواهی

فهمید بعدها پسر كوچك از پدرش پرسید : چرا مادر بی دلیل گریه می كند پدرش تنها توانست

به او بگوید : تمام زن ها برای هیچ چیز گریه می كنند پسر كوچك بزرگ شد و به یك مرد تبدیل

گشت ولی هنوز نمی دانست چرا زن ها بی دلیل گریه می كنند بالاخره سوالش را برای خداوند

مطرح كرد و مطمئن بود كه خدا جواب را می داند .او از خدا پرسید : خدایا چرا زن ها به

آسانی گریه می كنند؟ خدا گفت زمانی كه زن را خلق كردم می خواستم كه او موجود به خصوصی

باشد بنابراین شانه های او راآن قدر قوی آفریدم تا بار همه دنیا را به دوش بكشد. و همچنین

شانه هایش آن قدر نرم باشد كه به بقیه آرامش بدهد من به او یك نیروی دورنی قوی دادم تا

توانایی تحمل زایمان بچه هایش راداشته باشد ووقتی آن ها بزرگ شدند توانایی تحمل بی

اعتنایی آن ها را نیز داشته باشد به او توانایی دادم كه در جایی كه همه از جلو رفتن ناامید شده

اند او تسلیم نشود و همچنان پیش برود . به او توانایی نگهداری از خانواده اش را دادم حتی

زمانی كه مریض یا پیر شده است بدون این كه شكایتی بكند به او عشقی داده ام كه در هر

شرایطی بچه هایش را عاشقانه دوست داشته باشد حتی اگر آن ها به او آسیبی برسانند. به او

توانایی دادم كه شوهرش را دوست داشته باشد و از تقصیرات او بگذرد و همیشه تلاش كند تا

جایی در قلب شوهرش داشته باشد.به او این شعور را دادم كه درك كند یك شوهر خوب هرگز

به همسرش آسیب نمی رساند اما گاهی اوقات توانایی همسر ش را آزمایش می كند وبه او این

توانایی را دادم كه تمامی این مشكلات را حل كرده و با وفاداری كامل در كنار شوهرش با قی

بماند و در آخر به او اشك هایی دادم كه بریزد .این اشك ها فقط مال اوست و تنها برای استفاده

اوست در هر زمانی كه به آن ها نیاز داشته باشد. او به هیچ دلیلی نیاز ندارد تا توضیح دهد

چرا اشك می ریزد خدا گفت : زیبایی یك زن در چشمانش نهفته است زیرا چشم های او دریچه

روح اوست ، ودر قلب او جایی كه عشق او به دیگران در آن قرار دارد

نوشته شده توسط !!!! | لینک ثابت || نظرات(2) - ارسال نظر - دنبالک ها(0)  
 10/12/1386

زندگی

زندگی یعنی سفر

یعنی راز گل سرخ

یعنی ابر

یعنی باد

یعنی برف

زندگی باید کرد

زندگی

در طپش پنجره است

زیر اوار سکوت

زندگی

رویش یک باغچه است

زیر باران سفید

زندگی

رشد علف بر لب بام

شاید مهر سکوت بر لب فام

زندگی

یعنی گذر یعنی

رسیدن به بلور

مهر تماشای نگار

دل ایینه صاف

نوشته شده توسط !!!! | لینک ثابت || نظرات(0) - ارسال نظر - دنبالک ها(0)  
 ........................10/12/1386

ای دوست

تو را سخت دوست می داشتم ولی دادگاه زمان مرا محکوم به جــــــــــــــــدایی کرد

نوشته شده توسط !!!! | لینک ثابت || نظرات(0) - ارسال نظر - دنبالک ها(0)  
 10/12/1386

چه فردايي ,چه پنهاني چه پيدايي اگر خوشحال اگر غمگين چه فرقي داره تنهايي تو نيستي قصه دردم ,سياهم ساكتم سردم .اسير خاكم و خستم ,اگر سبزم اگر زردم اگر آبي تر از آبم اگر همزاد مهتابم ,بدون تو چه بي رنگم ,بدون تو چه بي تابم

به تو مي انديشم..... مثل پروانه به شمع...... و تو هر لحظه که از من دوري..... من به چنگال شتابنده ترين باد بيابان پيما سرگردانم..... و تو خود مي داني..... جاي فاصله يک فاجعه است..... لحظه ها را درياب

براي شکستن شما از هر پناهگاهي سود ميبرند، و در هر کمينگاهي به شکار شما مينشينند،
قلبهايشان بيمار، و ظاهرشان آراسته است

   

زندگي فرصت ماندنم در تنهايي ، فرصت بيداري شب هاي تكرار و انتظار بوسيدن دست هاي ياران هميشه همراهم بود روياي هرم نفسهاشان اينك تن خشكيده ي گل هاي سرخ را روي قبرم به من هديه مي دهد.....

فکر مي کرديم عاشقي هم بچگيست... اما حيف اين تازه اول يک زندگيست... زندگي چيزيست شبيه يک حباب.. عشق آباديه زيبايي در سراب... فاصله با آرزو هاي ما چه کرد... کاش مي شد در عاشقي هم توبه کرد

آيينه پرسيد که چرا دير کرده است نکند دل ديگري او را سير کرده است خنديدم و گفتم او فقط اسير من است تنها دقايقي چند تأخير کرده است گفتم امروز هوا سرد بوده است شايد موعد قرار تغيير کرده است خنديد به سادگيم آيينه و گفت احساس پاک تو را زنجير کرده

مرداب براي به دست اوردن نيلوفر سالها ميخوابه تا ارامش نيلوفر بهم نخوره بس اگه كسي رو دوست داري براي داشتنش سالها صبر كن.......ميفهمي ديونه

کسی را که دوستش می داريد شما را دوست نمی دارد...کسی که شما را دوست می دارد شما او را دوست نمی داريد...کسی که شما دوستش می داريد و او نيز شما را دوست می دارد , به رسم و آئين روزگار هرگز به هم نمی رسند و اين رنج است

نترس از هجوم حضورم ...
چيزی جز تنهایی با من نيست

آدمک آخر دنياست بخند آدمک مرگ همينجاست بخند دست خطي که تو را عاشق کرد شوخي کاغذي ماست بخند آدمک خر نشوي گريه کني آن خدايي که بزرگش خواندي بخدا مثل تو تنهاست بخند...

روی يك طاقچه سنگی ميون دو قاب رنگی بودن من و تو با هم داره تصو ير قشنگی عکس تو تو قاب خاتم در حصار خالی از غم حتی در مرگ تن من نمی گيره رنگ ماتم

اسمان با وسعتش تقديم تو
رقص ماهيهاي دريا مال تو
هرچه دارم از تو دارم با وفا
زندگيم امروزو فردا مال تو

در حضور خارها هم مي شود يك ياس بود در هياهوي مترسك ها پر از احساس بود ميشود حتي براي ديدن پروانه ها شيشه هاي مات يك متروكه را الماس بود دست در دست پرنده بال در بال نسيم ساقه هاي هرز اين بيشه ها را داس بود كاش مي شد حرفي از "كاش مي شد"هم نبود هرچه بود احساس بود و عشق بود و ياس بود

   

سهراب ،گفتی چشمها را بايد شست ! شستم ولی..... گفتی جور ديگر بايد ديد! ديدم ولی..... گفتی زبر باران بايد رفت ! رفتم ولی او نه چشم های خيس و شسته ام را ،نه نگاه ديگرم را هيچکدام را نديد .فقط در زير باران با طعنه ای خنديد و گفت : ديوانه باران زده

تاتواني در اين دنيا ساده يك رنگ باش كه فرش از صد رنگ بودن زير ژا افتاده است

بهترين مترجم کسيست که سکوت را ترجمه کند

توي دنيا دو تا نابينا مي‌شناسم، يكي تو كه هيچ موقع عشقم رو نديدي، يكي من كه كسي رو جز تو نديدم

بچه كه بوديم دخترا عاشق عروسك بودن پسرا عاشق مرداي قوي بزگ كه شديم دخترا عاشق مرداي قوي شدن و پسرا دنبال عروسك

روي ديوار مقابل پنجره‌ات قلبي كشيدم زيبا، تا ارزش عشق هميشه در خاطرت باشد، امروز كسي راديدم كه روي قلبم مي‌نوشت: زباله‌هايتان را در اين محل نگذار

   
     

رسم زمونه : تو چشم ميذاري من قايم ميشم .........اما تو يكي ديگه رو پيدا ميكني


 

نوشته شده توسط !!!! | لینک ثابت || نظرات(0) - ارسال نظر - دنبالک ها(0)  
 بازم در مورد پسرا ::::بازم با عذر از پسرهآآآآآآآآآآآآآآآآآآ10/12/1386

می دانید اگر پسر ها نبودند چی می شد؟
1-
دیگه کی بود که دخترها مسخرشون کنه؟
2-
دیگه کی بود که با دیدن دخترها دست وپایش شل بشود؟
3-
دیگه کی بود که دخترها خرش کنند؟
4-
دیگه کی بود که دخترها سرشون داد بزنند؟
5-
دیگه کی بود که ساعت 7صبح مثل کشیکی ها دم در خونه دختر ها واسته؟(ونگهبانی بده؟)
6-
دیگه کی بود که داداش دخترها به باد کتکش بگیره؟

7-
دیگه کی بود که برای عشق دخترها بخونه؟
8-
دیگه کی بود که بابا هر روز عین خر ازش کار بکشه؟
و......
حالا اگر دختر ها نبودند چی می شد؟

1-
دیگه کی بود که به بابا مربا بده ؟
2-
دیگه کی بود که پسرها را خمار کنه؟
3-
دیگه کی بود که پسر ها سرکار بذاره؟
4_
دیگه کی بود که حال پسر ها را بگیره؟
5-
دیگه کی بود که عین فرشته مهربون که سر راه پینوکیو سبز شد اونو از دروغ گویی باز داره؟

....................................................................................................................................................

یه پسر خوب هیچ وقت وقتی 18 سالش شد واسه گواهینامه وماشین از خونه قهر نمی کنه یه پسر خوب از پنجم ابتدایی سه تیغه نمی کنه یه پسر خوب تا نصف شب دختر مردم را زابراه نمی کنه یه پسر خوب از 12سالگی جلوی مدرسه دخترانه مثل میله وای نمی ایستد یه پسر خوب هیچ وقت داد وهوار نمی کشه وادای مردها را در نمی اره یه پسر خوب همزمان با 700تا دختر دوست نمی شه وبه همشون قول ازدٯ??

نوشته شده توسط !!!! | لینک ثابت || نظرات(0) - ارسال نظر - دنبالک ها(0)  
 تــــــــــــقدِِِِِِِِِِِِِِِِِِِیم به.......................10/12/1386

نگاه کن که غم درون ديده ام
چگونه قطره قطره آب می شود
چگونه سایه ي سیاه سرکشم
اسیر دست آفتاب می شود
نگاه کن
تمام هستیم خراب می شود
شراره ای مرا به کام می کشد
مرا به اوج می برد
مرا به دام می کشد
نگاه کن
تمام آسمان من
پر از شهاب می شود

تو آمدی ز دورها و دورها
ز سرزمین عطرها و نورها
نشانده ای مرا کنون به زورقی
ز عاج ها، ز ابرها، بلورها
مرا ببر امید دل نواز من
ببر به شهر شعرها و شورها

به راه پرستاره می کشانی ام
فراتر از ستاره می نشانی ام
نگاه کن
من از ستاره سوختم
لبالب از ستارگان تب شدم
چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل
ستاره چین برکه های شب شدم
چه دور بود پیش از این زمین ما
به این کبود غرفه های آسمان
کنون به گوش من دوباره می رسد
صدای تو
صدای بال برفی فرشتگان
نگاه کن که من کجا رسیده ام
به کهکشان، به بیکران، به جاودان

کنون که آمدیم تا به اوج ها
مرا بشوی با شراب موج ها
مرا بپیچ در حریر بوسه ات
مرا بخواه در شبان دیرپا
مرا دگر رها مکن
مرا از این ستاره ها جدا مکن

نگاه کن که موم شب براه ما
چگونه قطره قطره آب می شود
صراحی دیدگان من
به لای لای گرم تو
لبالب از شراب خواب می شود
نگاه کن
تو می دمی و آفتاب می شود

نوشته شده توسط !!!! | لینک ثابت | 
 10/12/1386

سلام امروز یه چیزی ه جایی خوندم دلم نیومد ننویسم واقعا تحت تاثیر واع شدم..........

به نام اوون مهربونی كه منو دیوونه ی تو كرد و تو رو دیوونه ی دیگری

در گوشه و كنار یه شهر بزرگ زیر گنبد كبود در پناه خدا

دو نفر خیلی هوای همو داشتن!

علی و رضا تو دوران سربازی با هم آشنا شدن همیشه پشتیبان هم بودن رفاقت اونا زبانزد خاص و عام بود و حس حسودی همه را برانگیخته بود.

هر كاری رو دوتایی انجام می دادند همدیگه رو تنها نمی گذاشتند

وقتی دوران سربازیشون تموم شد نیز بر سر رفاقت خود بودند ولی كم كم به راه خلاف كشیده شدند آخرش یه شب دستشون رو شد و گیر افتادند توی زندون با هم عهد كردند كه وقتی آزاد شدند دور كار خلاف رو خط بكشند و دیگه دنبالش نرن.

بالاخره از زندون آزاد شدند و بعد یه مدت رضا به علی گفت:" من می خوام ازدواج كنم

می خوام یه دختر خوب برام پیدا كنی به سلیقه ی خودت ".

علی بهش گفت:" چشم رضا جون تو جون بخواه تو فامیل ما چیزی كه زیاده دختر خوب تو آلبوم خانوادگیمون عكسشون هست امروز كه رفتم خونه عكساشونو پیدا میكنم میزارم تو آلبوم خودم برات میارم".

رضا تشكر كرد و با دلی پر از امید به خانه رفت و منتظر فردا شد.

فردای آنروز علی با آلبوم سر قرار حاضر شد آلبوم رو به دست رضا داد و

گفت:" كدومش پسندته ؟ بگو تا برات آستین بالا بزنم"!

رضا آلبومو ورق زد و عكسی رو در آوردو گفت:

" اینو می خوام همونیه كه دنبالش می گشتم !"

علی با شوق گفت:" كو؟كودومو پسندیدی؟"

عكسو از رضا گرفت اما یه دفه رنگش پرید!

گفت:" نه این نه یكی دیگه رو انتخاب كن:"

رضا گفت:" نه فقط همین واسه چی ؟:"

علی گفت:" این قراره مال من بشه خودشم می دونه!".

رضا گفت:" نه من اینو می خوام حسابی به دلم نشسته هنوز كه خبری نشده هنوز كه نرفتی جلو؟"

علی گفت:" نه نرفتم".

رضا گفت:" پس مال من خواهش می كنم اصلا علی اگه تو رفیق باشی ازش به خاطر رفیقت می گذری!!! نمی گذری؟"!!!!!!!!!!!!!!

علی گفت:" حالا من هیچی خود( سارا) رو چیكار كنم اون قبول نمی كنه می دونی چند ساله با هم دوستیم؟به خاطر من همه ی خاستگاراشو رد كرده اوونایی كه می تونستند خوشبخترین آدم دنیاش كنن اما به خاطر من موند و عروس نشد اگه بفهمه می دونی چی فكر می كنه؟ آخه چه جوری بهش بگم؟ اصلا چی به سارا بگم؟"

رضا گفت:" من اینا حالیم نیست یه جوری درستش كن".

علی گفت:" به خاطر رفاقتمون باشه قول می دم"

بعد با گریه از رضا جدا شد وقتی رسید خونه به سارا زنگ زد خودش گوشی رو برداشت بعد از سلام و احوال پرسی با گریه قضیه رو براش تعریف كرد سارا هم گریه افتاد .!

گفت:" علی مگه دیوونه شدی من تو رو می خوام به پای تو نشستم حالا امدی می گی زن دوستت بشم من نمی تونم من بی تو می میرم علی این كارو با من نكن التماس میكنم".

علی همین طور گریه می كرد ودر آخر

به سارا گفت:" تو مگه منو دوست نداری؟"

سارا گفت:" به خاطر تو زنده ام علی جون"!!!!!!!!!

علی گفت:" اگه منو دوست داری قبول كن بهم ثابت كن كه دوسم داری! قبول كن"!!!!!.
سارا گفت:" باشه فقط به خاطر اینكه بهت نشون بدم دوست دارم قبول می كنم ولی بدون. بدون تو دووم نمی یارم من میمیرم علی"!!!!!!!!!!!!!

علی گفت:" پس قبول؟"

سارا گفت:" آره . ولی فقط به خاطر تو"

وقتی علی به رضا گفت كه سارا رو راضی كردم هر دو تا تو بغل هم گریه كردن.

گریه ی رضا از شوق و مردونگی علی و گریه ی علی به خاطر از دست دادن تنها دلیل بودنش و مردونگی اون(سارا)بود.

به زودی بساط عروسی به راه افتاد همه اون شب شاد بودن جز سارا و علی .

علی با وجود اصرار رضا اون شب به عروسی نرفت می ترسید از غصه دق كنه یا كاری دست خودش بده و عروسی به هم بریزه.!!!!!!!!!!

بعد از فردای اون شب رضا و سارا به ماه عسل رفتن و علی موندو یه مشت یاد و خاطره و دلی پر از غصه.!!!!!!!!!

علی به علت روحیه ی خراب دوباره به كارخلاف روی آورد ویه روز دستگیر شدو افتاد تو زندون.

تو زندون به خودش گفت:" وقتی آزاد شدم می رم پیش رضا و برای شكستن عهدمون ازش عذر خواهی میكنم".

چون عهد بسته بودن دیگه دنبال خلاف نرن.!!!!!!!!!

وقتی علی آزاد شد یه راست به سراغ رضا رفت زنگ درو زد رضا اومد دم در.

علی بغلش پرید و گفت :"پسر چقدر چاق شدی!!!!!!!!!!!"

رضا دست علی رو پس زد و گفت شما؟

با كی كار داشتید؟

علی گفت:" رضا ؟ دیوونه شدی من علی هستم دوست دوران سربازی"!!!!!!!!!!!!
ولی رضا گفت:" من علی رو نمی شناسم لطفا مزاحم نشید آقا"

علی گفت:" رضا این بچه بازی ها چیه كه در می یاری ؟ اومدم ببینمت!"

ولی رضا گفت:" من با شما كاری ندارم" و درو بست .

علی مدتی مات و مبهوت دم در ایستاد حتی دوباره زنگ زد ولی اینبار كسی درو به روش باز نكرد!!!!!!!!!!!!.

بلند داد زد:" اینه رسم رفاقت ؟ باشه می رم ولی بدون خیلی نامردی!!!!"

احساس می كرد دیگه هیچی نداره داشت دق می كرد تنها امیدش سارا بود كه اونو از دست داد بعدشم رضا كه حالا دست رد به سینش زده بود نا امید و درمانده فقط جلو می رفت نمی دونست كجاست.

با خودش می گفت:" اگه می دونستم اینقدر نامرده هیچ وقت كمكش نمی كردم"

در دل به خود فحش می داد كه چرا از اول اونو نشناخته.

تو همین فكرا بودكه به یه كوچه خلوت رسید كنار دیوار دو نفرنشسته بودن داشتن با هم حرف می زدن

جلو رفت و گفت:" شما دوتا دوستین باهم؟"

یکیشون گفت:"رفیقو چه رفیقیم الانم داریم از دزدی بر می گردیم ومیخوایم پولا رو تقسیم کنیم"

علی آه بلندی كشید.!!!!!!!!!
بهش گفتن:" چیه ؟ چرا آه می كشی؟"

گفت:" به یاد گذشتم افتادم منم مثل شماها یه رفیق داشتم كه از جون برام عزیز تر بود ولی افسوس...."

علی مكث كرد

بهش گفتن:" چرا ساكت شدی ؟ خوب بعدش چی شد ؟ چرا تنهایی ؟ پس كو اون دوست بامعرفتت ؟"

علی با اصرار اون دوتا غصه رو براشون از اول تعریف كرد.

دزدا خیلی ناراحت شدن و گفتن:" به خاطر مرامت كه از دختره به خاطر دوستت گذشتی و معرفت بیش از اندازت ما مقداری از پولامونو بهت قرض میدیم برو یه كاری واسه خودت دستو پا كن بعد هر وقت داشتی بهمون بر گردون"!!!
علی اولش قبول نكرد.

ولی اونا گفتن:" بهمون بر می گردونی بگیر".

خیلی اصرار كردن علی مقداری پول گرفت و خدا حافظی كرد و رفت.

بعد از اون روز زندگی علی زیرو رو شد سرمایه ی عظیمی بدست آورد وپول اون دوتا دزدو بهشون برگردوند .

كم كم بعد از یه مدت با یه خانم آشنا شد با اون شریك شد و سرمایش دوبرابر شد و بعد از چند ماه قرار شد با دختر اون خانم ازدواج كنه.!!!

شب عروسی در كمال ناباوری رضا رو دید كه توی عروسی بود.!!!

با خودش گفت:" بهترین فرصته كه دوست نامردمو به همه بشناسونم "

رضا رو صدا زد كه بیاد پیشش.

بعد رو به جمعیت گفت:" خانوما و آقایون امشب می خوام یكی از دوستامو بهتون معرفی كنم" رو كرد به ساقی

و گفت:" ساقی توی پنج تا جام می بریز و بیار اینجا پیش من".

وقتی جامهای می رسید اولی رو برداشت و در حالی كه رضا پیشش وایساده بود و هر دو رو به جمعیت بودند...

گفت:" خانوما و آقایون اولی رو می خورم افتخار اون روزی كه منو این آقا دوست بودیم ودوستیمون بی همتا".

اولی رو سر كشید و جام دومی رو برداشت

گفت:" اینو می خورم به یاد اون روزی كه اومدم در خونت گفتی منو نمی شناسی و دست رد به سینم زدی ودرو روم بستی".

دومی رو هم سر كشید جام سوم رو برداشت و

گفت:" اینو به افتخار اون دوتا دزدی می خورم كه خدا سر راهم قرار دادو بهم پول قرض دادن تا بتونم كاروكاسبی راه بندازم".

سومی رو هم سر كشید جام چهارم رو برداشت و

گفت:" اینو به افتخار خانمی می خورم كه خدا سر راهم قرار دادو باهاش شریك شدمو همه ی دارو ندارمو مدیونشم و حالا هم كه مادرزنمه".!!!!!!!!!!!!!!

جام چهارم رو هم سر كشید جام پنجم رو برداشتو

گفت:" اینو به افتخار دختر اون خانم می خورم كه حالا زن خودمه".

جام پنجم رو هم سر كشید.

همه ی مردم شروع كردن با هم حرف زدن.

رضا گفت:" صبر كنید حالا نوبت منه".

رضا به ساقی گفت:" برای منم پنج تا جام می بریز"

وقتی می رو آوردن اولی رو برداشت.

گفت:" اینو می خورم به یاد اون روزی كه تو زندون با هم عهد بستیم دیگه خلاف نكنیم من به عهدم وفا كردم ولی تو نه!"

اولی رو سر كشید دومی رو برداشت و

گفت:" اینو می خورم به یاد اون روزی كه اومدی درخونمون گفتم نمی شناسمت و درو روت بستم چون زن من قبلا قرار بوده مال تو بشه ممكن بود اگه می دیدیش به چشم دیگه ای بهش نگاه كنی و منم غیرت دارم و دوست نداشتم به یاد گذشته بیفتی وناراحت بشی"!!!!!!
دومی رو هم سر كشید سومی رو برداشتو

گفت:" اینو می خورم افتخار اون دوتا دزدی كه خودم سر راهت قرار دادم"!!!!!
سومی رو هم سر كشید چهارمین جام رو برداشتو

گفت:" اینو به افتخار مادرم می خورم كه با تو آشناش كردم تا بتونی برای خودت كسی بشی "

چهارمی رو هم سركشید پنجمین جام رو برداشتو

گفت:" اینو به افتخار خواهرم می خورم كه امشب عروسیشه"!!!!!!!!!!!

چشمان هر دو از اشك تر شد با صدای دست جمعیت آندو یكدیگر را در آغوش كشیدند.

 

نوشته شده توسط !!!! | لینک ثابت | 
 چند قاعده ای اساسی در روابط عاشقانه10/11/1386

تنها از هم صحبتی با نامزدتان لذت ببرید. این موضوع قاعده ای اساسی در روابط عاشقانه است

همیشه عاشق و معشوق هم باشید

در عوض اینکه تصور کنید هر آنچه شما فکر می کنید عاشقانه است بیاموزید که تصور کنید آنچه همسرتان در ذهن می پروراند عقاید عاشقانه هستند

*
صبح زود از خواب برخیزید و در کنار هم نظاره گر طلوع خورشید باشید

*

تمای یادگاری های عشق قدیمی تان را از بین ببرید و از این مهمتر این که همه عشقهای گذشته تان را بدست فراموشی بسپارید

*

بهترین لباسهایتان را در منزل و برای همسرتان بپوشید

*

در مقابل مادر, خواهر و دوستان و همکاران همسرتان از او تعریف کنید چون او بخاطر اینکه شما را بیشتر دوست خواهد داشت

*

شبها در گوش همسرتان آوای عشق را نجوا کنید

*
در کتابخانه بدنبال کتابها و مجلاتی که در مورد راههای بهبود روابط عاشقانه نوشته شده است بگردید

*
هنر خوب صحبت کردن را فرا بگیرید

*
درباره زندگی عاشقانه تان از هیچ تلاشی دریغ نورزید

*

برای اینکه در روابط عاشقانه خالقانه عمل کنید, روی توسعه دادن نیم کره راست مغزتان کار کنید

*

نظریه احمقانه (( زن سالاری)) یا ((مرد سالاری)) را دور بیاندازید چون این نظریه رابطه شما را تحت تاثیر فشار زیادی قرار می دهد

*

فقط باید در نظر داشته باشدی که همه ما انسان هستیم

*

صبح را با یکدیگر آغاز کنید و در ابتدای روز به روی یکدیگر لبخند بزنید. این روش بسیار خوبی برای اغاز روز است

*

عشق واقعی در چیزهای کوچک نهفته است..پس چرا چیزهایی که خاطرات خوش کودکی را بیاد همسرتان می آورند را به او هدیه نمی دهید؟

*!

وقتی با هم به گردش می روید بذله گو و بشاش باشید

*

همین حالا هر چه دستتان است زمین بگذارید نزد همسرتان بروید و به او بگوئید دوستت دارم

*
با چهره ای خندان و شاداب بهمراه هدیه کوچک به محل کار نامزدتان بروید

*

عاشق پیشه بودن را به روزهای آخر هفته موکول نکنید بلکه بکوشید در تمام طول هفته عاشقانه برخورد کنید

*
به خودتان این جرات را بدهید که متفاوت از عشاق دیگر باشید و رفتارتان منحصر بفرد باشد

*
به او تعهد بدهید که برای همیشه با او و در کنارش خواهید بود و عاشقانه دوستش خواهید داشت

*

کسی که عاشق می شود باید برای تحمل و چشم پوشی از خطاهایی که می بیند اما نمی تواند در مقابل آنها کاری بکند صبور و آرام باشد

*
عاشقی باشید که طبق سنن قدیمی و کهن جانش را فدای معشوق می کند

*
باهمدیگر و برای همدیگر دعا کنید

*

پس از مدتی که از ازدواجتان می گذرد به هتل ماه عسلتان بازگردید و در همان اتاقی که ساکن بودید اقامت کنید

*
وقتی همسرتان در بیمارستان بستری است هر روز برایش گل ببرید

*
در زمانهای زیر به سراغ همسرتان بروید:

خوشی............عشق.............ناخوشی

*
از خودتان شخصیت بزرگی به او نشان بدهید

*
به هنگام تماشای تلویزیون همسرتان را در آغوش بگیرید

*
از عشقتان دفاع کنید

*
هیچ وقت از یک هدیه بعنوان رشوه استفاده نکنید

*
بهترین راه حل برای برخورداری از یک زندگی راحت و ایده ال این است که ازدواج کنید

*
توسط یک بالن پیام عاشقانه برایش بفرستید

*
وقتی نامزدتان را ملاقات می کنید در طول دیدارتان شادابی خود را حفظ کنید

*
این موضوع را بخاطر بسپارید که اول باید خودتان را دوست بدارید تا بتوانید براستی همسرتان را دوست داشته باشید

*
برای بقیه عمر دادگاه و محکمه یکدیگر باشید

*
سبد گل گرانقیمتی از گلهای مورد علاقه اش برایش سفارش بدهید

*
هرگاه همسرتان چندان عاشق پیشه نیست مستقیما این مطلب را به او گوشزد نکنید. به او بگوئید که از نظر احساسی تغییر کرده است

نوشته شده توسط !!!! | لینک ثابت || نظرات(0) - ارسال نظر - دنبالک ها(0)  
 10/11/1386

1) زندگي نيرنگ و دل نيرنگ و وجدانها دروغ

عشق ها .دوستي ها. مهرومحبت ها دروغ

آخر اين عشق پاك و بي ريا ناكامي ست

پس من دروغ و تو دروغ و عشق اين دنيا دروغ

كاش مي تونستيم به همه بگيم عشقاي اين زمونه دروغه دروغ.

 

۲)لبريز از دقايق باران گرفته ام چيزي شبيه قايق باران گرفته ام
بيهوده است سرخي بعد از غروب من
يكبار هم به فكر دلم باش خوب من                                        

                                                                                                                                                                    من تو را چون عشق در سر كرده ام                                                                                                               من تو را چون شعر از بر كرده ام
من گل ياد تو را همچون خزان
در خيال خويش پر پر كرده ام
بي وفايي كردي و عاقل شدي !
من به عشق شومت عادت كرده ام
عشق ورزيدن به تو درد است درد!
من ز درد خويش هجرت كرده ام

نوشته شده توسط !!!! | لینک ثابت || نظرات(0) - ارسال نظر - دنبالک ها(0)  
 10/11/1386

سلام بـــــــه همه......ممنونم که واسم نظر گذاشتید....شرمندم که ایمیل فراموش شد......       

فدای شمـــــــاتیـــــنا......

نوشته شده توسط !!!! | لینک ثابت || نظرات(0) - ارسال نظر - دنبالک ها(0)  
 10/9/1386

اوني كه مدعي بود عاشقته
تورو تو فاصله ها تنها گذاشت

بي خبر رفت توي بيراهه ها
ردپاش هم واسه چشمات جا نذاشت

من و هر ثانيه و جنون تو واسه من همين خيالتم بس

بذار جاده ها اشتباه برن ما كه دستامون بهم نميرسه
با حرير پيله هاي كاغذي واسه من جاده رو ابريشم نكن
من به پروانه شدن نميرسم

حرمت فاصله ها رو كم نكن

خواهش ميكنم از اونهايي كه دلشون مثل خورشيد هست هميشه دلهاي سردي هست كه محتاج تابش شماست به اين دلها توجه كنيد
بهترينها رو براتون آرزو ميكنم

نوشته شده توسط !!!! | لینک ثابت || نظرات(0) - ارسال نظر -  
 شقایق گل سوار قایق10/9/1386

 

شب پر درد مرا میدانی
روز بی رنگ مرا می خوانی
برو دیگر تو فراموش کن این یاس غریب
برو در حلقه چشمان سیاهت اشک را همچون نگینی که نحیف میخورد بر صدف سنگ دلت

یار من اشک شو و لحظه ای در سوگ دلم پنهان شو
ناگهان اشک شد،،، و زرد شد و،،، شرم شد

رفته است در دل من آه جدایی افسوس
رفته است در دل من آه جدایی افسوس
می روم دنیا برایت امن باد
می روم اینجا سکوتم مرگی ست
می روم اینجا تو را کم دارم
کودکی رویایی در سرایی خالی می دهد آزارم
نام او روراستی نام او بی تابی نام او تنهایی
یاد تو مرد عزیز دل من غم من مرد دگر در دل تو
آن سکوت و مهری که به تومی گفتم مرد در جان و تنم
وای از روزی که موعد برسد،،،، موعد پاسخ اشکم برسد

و کسی باشد که بگوید پاسخ به قطرات اشکم
ای ظالم امشب آوار رهایی مانده در جان تنم

چه کسی خواهد خواند قصه بی تابی
مرگ من با همه سادگی اش، مرگ من با همه خستگی اش

مرگ من دست بر دار مرگ من دست بردار
مرگ تو تاوانی بیش از این نیست گران بر دل درد

مرگ من می آید شب مرگی جانسوز
شب مرگی تنها

شب مرگی بی من
روح من مانده جدا سرگردان
بود نامی به دلم بود یادی به سرم که گذشت و دیگر روبروی من بی کس منشین
تو برو دست بردار از من و از دل بی آزارم
گفته بودی نفرین گفته بودی نفرین
بر دل من آه مکن
گفته بودم آنشب که تو خود میدانی ،گریه ام باد دعای راهت
راه تو دور شد و روح من هم آمد

به گدایی محبت آنجا قلب من شرم شود و غرورم بر باد برود خاک شود
به گدایی اما نتوانم آیم
به سکوتی مرگبار دل من متهم است علتش در دل تو بی سبب است

جشن سوگند منو تو خالیست فصل سوگند هیاهو نپذیرد آری
برو در کنج قفس نام منو پر پر کن

برو در یاس شبت قلب مرا پرپر کن
گشته پر پر همه روزان قشنگ عمرم
جشن سوگند که ماندست خالی

چو حقیقت باشد جشن بی من بر تو
فصل سوگند هیاهو نپذیرد آری

جای بیگانه در آن جشن نباشد خالی

شاد باش شب تو شاد بود گر چه در دل شد غم ویرانی
روزهای قشنگ عمرم گشته افسرده ز دستت اما
......
برو اما شب من بی تو شود نورانی
نور باران ،شب شعر شده رویایی
برو در کنج قفس نام منو پر پر کن

تا که هرگز نخورد لطمه بر آن عشق دروغت آری

نوشته شده توسط !!!! | لینک ثابت || نظرات(0) - ارسال نظر -  
 
 
بالا